بسم الله

پاهايم به زمين چسيبيده

چون درخت كهنسالي كه ريشه هايش گريبان خاك را گرفته

و قصد دل كندن ندارد

به اين مي ماند كه چكش روزگار

مرا چون ميخي در اين نقطه از خاك فرو كرده باشد

حاليا پرواز

مفهوميست فراتر از ادراك من

و من به ياد ندارم آسمان را

اشتباه ميكردم...

پاهايم به زمين نچسبيده كه خود جزئي از زمين است

كه من جزئي از زمينم و گذر زمان، زمين را نميتواند تغيير دهد

تو اي پرستو... به رخم نكش پريدنت را

كه تمام عمر، تمام وجودم ، تماما تمناي پرواز بوده و بس

روزي كه دست عشق بشكند اين كالبد خاكي را

و بيرون كشد روحم از جسم

پرواز روح مرا خواهي ديد و خواهد شكست غرورت

كه من پروازي خواهم كرد نه چون تو

كه تا بالاي كوهها و جنگلها ميروي

نه تا ابرها

نه تا آبي آسمان

كه تا عرش

تا سدرة المنتهي

تا خود خدا پرواز خواهم كرد...